طواف دوم

یاحق 

سلام ! سلام به دوستان خوبم که خيلی وقته سراغی ازشون نگرفتم و نتونستم حالشون رو بپرسم . همينجا از همشون و از همتون عذرخواهی ميکنم .

داستان طواف دوم رو براتون مينويسم اميدوارم خوشتون بياد . اگر خوشتون اومد برام دعا کنيد .

**********************************************************************

قسمت اول

با وجود خونريزي و درد شديدي كه در زانويش حس مي كرد مجبور بود پاهايش را جمع كند . عرض سنگر خيلي كم بود و مي بايست راه را براي رفت و آمد امدادگر و مجروح هاي احتمالي جديد, باز مي كرد . بعد از چند دقيقه امدادگري كه اسمش بيدل بود و از بچه هاي شاد و سرحال گروهان , وقتي از بستن بازوي مسئول دسته فارغ شد , خودش را به بهروز رساند و به شوخي گفت: وقتي دلاورگروهان زخمي بشه , واي به حال من كه بيدلم .

بهروز كه نمي توانست بخندد , زوركي لبخندي زد و به سينه اش اشاره كرد و گفت : "فكر كنم سفارش من رو به اونور خاكريزي ها كرده بودي كه من رو هم مثل خودت بيدل كنند . . ."

امدادگر كه تازه متوجه زخم روي سينه بهروز و خونريزي آن شده بود با عصبانيت گفت: پس چرا چيزي  نمي گي . دلاور بودن و قد بودند با هم فرق مي كنه .

سريع كوله اش را برداشت و كنارش نشست . شروع كرد به بازكردن دكمههاي پيراهنش. زخم عميقي بود . ظاهراً استخوان دنده اش شكسته شده بود . با گاز اطراف زخم را پاك كرد  . گاز استريل را گلوله كرد و رو كرد به بهروز و با شيطنت خاصي گفت : آماده اي ؟‌مي خوام دادت رو دربيارم.

گاز استريل گلوله شده را روي زخم فشار داد و . . .

*  *  **  *

. . . معاينه دكتر كه تمام شد پاچه شلوارش را پائين كشيد و از دكتر پرسيد : وضعش چطوره ؟ مي شه روش حساب کرد ؟ . . .

دكتر نگاهي از سر كنجكاوي به بهروز انداخت و گفت : چه كاره اي ؟

بهروز لبخندي زد و گفت : چسبيدم به زمين . . . دانشجوي زمين شناسي ام.

دكتر مجددا نگاهي به بهروز انداخت و گفت جالبه ! دانشجو ؟ ! اينجا ؟! خيلي خوبه !  ولي وضعيتت خيلي خوب نيست , بايد برگردي !‌ . . . بايد اعزام بشي تهران و يه مدت استراحت كني تا سر فرصت تركش رو از توي زانو و سينه ات بيرون بيارن . . .

. . . با رفتن دكتر به فكر فرو رفت اگر به تهران برگردانده مي شد چه ميبايست به پدر و مادرش مي گفت ؟ اصلاً دلش نمي خواست آنها از مجروحيتش با خبر شوند . براي همين مدتي را در همان بيمارستان ماند تا اينكه حالش تقريبا بهتر شد و زخمهايش نسبتاً بهبود پيدا كرد . . .

*  *  **  *

نمازش را خواند . چند برگ ورق بزرگ برداشت و جلوي خودش , روي ميز گذاشت . نميدانست چگونه و از كجا شروع كند . دفعات قبل كار آسانتر بود چون توي منطقه اين كار را انجام داده بود ولي ايندفعه .  .  . بهر حال مي بايست مينوشت . احساسش او را به نوشتن تشويق ميكرد.

بعد از كلي كلنجار رفتن با خودش , بدون هيچ مقدمه اي شروع كرد به نوشتن :

بسمه تعالي ؛ چند نكته اي است كه دوست دارم اگر شهيد شدم عمل كنيد:. . .

. . . هوا كاملا روشن شده بود از نوشتن دست كشيد . چهار صفحه اي را كه نوشته بود تا كرد و كنار گذاشت . وقتي وسايلش را جمع کرد صبحانه آماده شده بود .

موقع خوردن صبحانه چشم از پدر و مادرش برنمي داشت و از هر بهانه اي براي به حرف كشاندن آنها استفاده مي كرد . يه جورايي رفتارش خاص شده بود و همه را متعجب كرده بود .

رفتار بهروز بيشتر از همه پدرش را متوجه خود كرده بود . پدر همچنان كه بهروز را نگاه مي كرد به مرور رفتار چند وقت اخير او پرداخت  . رفتارش به شكل واضحي عوض شده بود مثلاً  به هر بهانه اي سر شوخي را با پدرش باز مي كرد تا او را بخنداند و يا اينکه چند بار بيمقدمه پيشاني او را بوسيد . بر خلاف هميشه كه بيكاريش را در پايگاه و در ميان بچه هاي بسيج مي گذراند , اين چند وقت بيشتر اوقاتش را در خانه و در جمع خانواده سر مي كرد . بخصوص اينكه زهرا (مادر بهروز) گفته بود ديروز كليد در خانه و ساعت مچي اش را به او سپرد و گفت: فكر نمي كنم ديگه نيازي به اينها داشته باشم . همچنان كه به بهروز و كارهايش فکر مي کرد , بياد حرفهاي يكماه قبل بهروز افتاد . آن موقعي كه 25 روز , روزه قضايش را با وجود همزماني با امتحاناتش پشت سر هم مي گرفت ؛ وقتي به او گفته بودند كه چرا با وجود مشقتهايي كه برايت دارد , يكروز در ميان روزه نمي گيري در جواب گفت :
‹‹‌ مي خواهم زودتر برگردم جبهه و موقعي كه برگشتم روزه قضا نداشته باشم ››.

. . . . .

***************

علی يارتون

 

 

/ 5 نظر / 22 بازدید
احسان

سلام خوبی؟؟؟؟؟؟؟ وبلاگ حیلی خوبی داری

پریا

سلام ... ممنونم که باز داستانات رو شروع کردی .. خيلی دلم می خواست بين بهروزها و بهرامها بودم .. خيلی ... وقتی تو خيوبونا که قدم می زنم دلم برای خودم می سوزه .... منتظر ادامه اش هستم . خيلی زيباست مثل هميشه .... ما دعا می کنيم که دعا هر چه که هست مستجاب بشه ... شما هم دعا کن

پریا

*من دعا می کنم دعای شما هر چه که هست مستجاب بشه

حامد

سلام اگر ميتونيد کمکم کنيد نميدونم چی شده که دائما اد ليستم پاک ميشه . الان دوباره که ليستها رو اد ميکنم ولی باز پک ميشند راهنماييم کنيد

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام : دقایق زیادی است که مست هنرنمایی قلم زیبایت شده ام . راستش دلم را بد جوری هوایی کردی.... خدا خیرت دهد . بی صبرانه در انتظار ادامه هنرنمایی قلم توانایت هستم . از لطف و بنده نوازی ات نیز ممنون و سپساسگذارم. ایام به کام و موفق باشید.