طواف دوم (۲)

يا حق

سلام ! می دونيد چيه ؟ در طول زمان يه چيزی تو دل آدمها جا خوش ميکنه که به اين سادگيها از دل آدم بيرون نميره . اونقدر تاثير گذار عمل ميکنه که ادم  بی اختيار مجبور به همراهی با اونه . همه جا باهاشه و هميشه عمل و رفتار آدم رو تحت تاثير قرار ميده !

*

و اما قسمت دوم داستان : طواف دوم

**************************************

مرور رفتار بهروز در چند وقت اخير پدر را به اين نتيجه رساندكه اين اعزام متفاوت از دفعه قبل است . . . در حالي كه غم بر دلش سايه  افكنده بود و بغض گلويش را مي فشرد سر به آسمان بلند كرد و گفت : "خدايا راضيم به رضاي تو ! خودت نگهدارش باش ! . . . "

. . . به ساعتش نگاه کرد حدود 5/9 بود . ساكش را برداشت و داخل حياط شد . موقع خداحافظي زماني که برادر بزرگترش بهرام را در آغوش گرفت , طوري كه ديگران متوجه نشوند , بيخ گوش او گفت كه وصيت نامه اش را كجا گذاشته است .

موقع بالاآمدن از پله , پدرش را در آغوش گرفت و گونه هايش را بوسيد و با حالتي خاص گفت : "بابا !‌  حلالم كن !"

بعد از خداحافظي از پدرش نگاهي به ديگران انداخت و با عبور از زير قرآن و بوسيدن آن براي پيوستن به ساير دوستانش حركت كرد . . .

اعزام بهرام مصادف شد با عمليات كربلاي پنج در منطقه شلمچه . . .

*  *  **  *

. . . ده روز از چهارمين حضور بهروز در جبهه مي گذشت . تمام اين مدت در خط مقدم بود و در جريان پاتكهاي نيروهاي عراقي تانکهاي آنها را شکار ميکرد. تا اينكه عمليات تكميلي كربلاي 5 شروع شد .

ساعت , 2 صبح را نشان داد . هوا مهتابي و صاف بود . کتاب دعايش را داخل جيبش گذاشت و با گوشة چفيه اش اشکهايش را پاک کرد . به بچه هايي که جلوي بريدگي خاکريز منتظر دستور بودند , ملحق شد . چند دقيقه اي که گذشت , فرمانده گروهان بچه ها را جمعکرد و گفت : "حواستون جمع باشه سر و صدايي ازتون بلند نشه . موقع رد شدن از توي ميدان مين دقت کنيد ! درست

پشت سر بچه هاي اطلاعات عمليات و از توي معبر عبور کنيد ! وقتي به خاکريز عراقيها رسيديد و درگيري شروع شد آر پي جي زنها بايد تيربارها را . . .

گروهان آهسته به راه افتاد . حدود 15 دقيقه اي پياده روي کردند . بعد از عبور از ميدان مين و موانع مختلف به خاکريز عراقيها رسيدند . ابر آسمان را پوشانده بود و هوا تقريباً تاريک شده بود . در يک لحظه چندين نارنجک به سمت مواضع نيروهاي عراقي پرت شد : و بعد صداي انفجارهاي متعدد . . . درگيري شروع شد و صداي شليک مسلسلها و تيربارها فضا را پر کرد . . . بهروز که آماده بود , سنگر تيربار چهار لول را که بي امان شليک مي کرد هدف گرفت و شليک کرد : سنگر منفجر شد و . . .

صبح روز بعد بعد پاتک عراقيها شروع شد . تيربارهاي ضد هوايي و دوشکا خطوط مقدم را زير آتش گرفتند و تانکها به سمت خاکريز نيروهاي ايراني حرکت کردند . آر پي جي زنها آماده شدند كه خودشان را به گودالهاي جلوتر از خاكريز برسانند . بهروز كمك آر پي جي زن خود را صدا كرد و كولة حاوي موشكها را از او گرفت , با صميميت خاصي دست روي شانه هايش گذاشت و در حالي كه لبخند بر چهره داشت گفت: '' اينجا همون جايي كه همت بچه بسيحي به كار مي ياد . براي همين تنهايي رفتن بهتره . تو همين جا باش كه اگر جاي ديگهاي نياز شد بري كمك كني''. . .

نگاهي به آسمان انداخت و زير لب زمزمه اي کرد و بعد از خاكريز بالا رفت و در حالي كه كولة موشكها روي دوشش بود و  موشك انداز توي دستش , خودش را به پشت خاكريز پرت كرد. بعد سريع خودش را به گودالي كه 50-40 متر جلوتر بود , رساند . صداي عبور گلوله ها را از فضاي بالاي سر و اطرافش مي شنيد . از لبه گودال نگاهي به مقابل انداخت ؛ چند تانك در حال نزديك شدن بودند . موشك انداز را مسلّح كرد و آماده شد . در يك فرصت مناسب ايستاد و  اولين موشك را شليك كرد . . . .

*************************

علی يارتون 

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
پریا

سلام .قبل از اينکه بيام اينجا داشتم لينک يکی از دوستان رو از فارس نيوز می خوندم راجع به قيمت خونه ها . خونه های متری ۶ ميليون تومانی .. اونقدر دلم گرفت که نگو .. يه عدم آدم نمی دونن با پول بقيه دارن خفه ميشن ٬دارن تو لجن دست و پا می زنند . پزشکهای متخصصی که پول اين برجها رو دارن از درد همه مردم ميدن .. اونوقت خوندن اين داستانها آرامش ميده که شايد هنوز هم آدمهای از جان گذشته ای که فقط فکرش ديگرانند ٬ هستند ...

سارا

سلام.... هنوز نخوندم اما مطمئنم که خوندنيه پس برميگردم.... خيلی خوشحالم که دوباره می نويسيد .. اميدوارم ادامه داشته باشه... برای ما هم خيلی دعا کنيد...

پریا

سلام .. منتظز ادامه اش هستم

کثيری

خسته نباشی ! اگه شناگر ماهری هم نباشي که هستی! لااقل شناگرای ماهری رو ديدی که توی عمق اقيانوس پرتلاطم جبهه ها چه جوری پيروز از اب دراومدن... از ديده هاتون بيشتر بگيد .وقت کردید به من هم سر بزنيد خوشحال ميشم