طواف دوم (۳)

یاحق

سلام ! ببخشید که خیلی کم نوشتم و زود مجبورم برم انشالله تو یه فرصت مناسب حسابی مینویسم .

قسمت سوم داستان طواف دوم رو تقدیمتون میکنم :  

***************

. . . .موشك از كنار برجك تانك عبور كرد . سريع داخل گودال نشست . براي دومين بار موشك انداز را آماده كرد . چشمهايش را بست و بعد از لحظاتي تمركز آيه "و ما رميتَ اِذ رميتَ و لكنَّ الله رمي" را زير لب زمزمه کرد و از جايش بلند شد . بعد از هدفگيري شليک کرد . موشک به شني تانک برخورد کرد و منفجر شد . دود غليظي به هوا بلند شد . تيربارچي تانک بهمراه ساير خدمه ، با وحشت از تانک خارج شدند و پا به فرار گذاشتند . با انفجار اين تانک ساير تانکها لحظه اي توقف کردند و بعد به راهشان ادامه دادند . . .

دست هايش را به سمت آسمان بلند کرد و چيزي گفت . بعد به سرعت خودش را به گودالي که مقداري جلوتر بود رساند. موشک انداز را آماده کرد و منتظر فرصت مناسب شد . انفجار تانک , تيربارچيهاي عراقي را حساستر کرده بود و اطراف محلي را که بهروز سنگر گرفته بود زير آتش گرفتند . بي امان شليک مي کردند . صداي نزديک شدن تانکها را مي شنيد ولي مجالي براي ايستادن نداشت . لحظاتي بي حرکت داخل گودال نشست و بمحض اينکه از شدت آتش کاسته شد؛

بسم اللهي گفت و مجدداً با خواندن آيه ''  وَ ما رَميتَ اذ رميتَ . . ."   ايستاد و هدف گيري کرد . ماشه را کشيد ، موشک شليک شد . نظاره گر مسير طي شده توسط موشک بود که درد شديدي در قسمت چپ سينه اش احساس کرد : گلوله دوشکا به سينه اش خورده بود و از پشت بدنش را شکافته بود . پاهايش سست شد و تعادلش را از دست داد . نتوانست روي پاهايش بايستد ، روي زمين افتاد . در حال افتادن تانک را ديد که در آتش مي سوزد . . .

. . . آتش دشمن هر لحظه شديدتر مي شد و امکان امداد رساني نبود . چند ساعت از مجروح شدن بهروز گذشته بود و او همچنان درون گودال افتاده بود : نگاهي به آفتاب انداخت تشنگي آزارش مي داد ولي با اين وجود احساس خوبي داشت ؛ انگار منتظر چيزي بود . دائماً اطرافش را نگاه مي کرد . صداي اذان را از

دور شنيد . اشک از چشمانش سرازير شد . دست بر روي سينه اش گذاشت و سرش را به جلو خم کرد ؛ نجوا کنان و با بي حالي گفت : خدايا! شکرت ! به گوشه اي از آسمان خيره شد . لبخندي زد و . . .

نيروهاي عراقي با حمايت آتش پرحجم توپخانه و در پناه تانکها , به خاکريز نيروهاي ايراني نزديک شدند . ولي خيلي زود با تحمل تلفات زياد و بخاطر مواجه شدن با مقاومت شديد, مجبور به عقب نشيني شدند . در هنگام عقبنشيني جنازه بهروز را نيز با خود بردند .

 

*  *  **  *

بعدها يکي از دوستان بهروز نقل مي کرد:

من و بهروز دو مرحله همسفر حج شديم يکبار سال 63 و يکبار هم . . .

در سفر زيارت خانه خدا بوديم ، بهروز هم همسفرمان ؛ در کنار بيت الله همراه با بهروز داشتم وضو مي گرفتم . مصمم بوديم هرچه زودتر به نماز جماعت بيت الله الحرام برسيم . از او پرسيدم : بهروز جان! حالت چطوره ؟ اوضاع را چطور مي بيني ؟ شاد و لبخند زنان همچنان که وضو مي گرفت گفت :

"اوضاع روبراهه است، مگه مي شه که خوب نباشه ؟ ! ''

در حالي که از شهيد شدنش آگاه بودم گفتم : بهروز جان تعريف کن ! بگو ببينم چطور شهيد شدي ؟ بعد اون چه شد ؟

گفت : "در حال طواف بودم . خانه خدا را طواف مي کردم ، يک بار طواف را بطور کامل انجام دادم ، بطور کامل ! در طواف دوم خداوند فرصت نداد . بنظرم مي اومد که گفت بس است ! . . . و شهيد شدم". مقداري ديگر با هم صحبت کرديم . . . همچنان که شتابان براي اقامه نماز مي رفتم از خواب بيدار شدم . . .

*  *  **  *

علی يارتان

/ 5 نظر / 20 بازدید
پريا

سلام ..داستانتون مثل هميشه زيبا بود . خيلي

پريا

دلم می سوزه .. برای خودم .. چون نبودم و نفهميدم ... عجب عشقی داشتند!!

پريا

سلام .. هر وقت دلم برای صفا و صميميت آدمها تنگ ميشه داستانتون و از نو می خونم

من !

سلام ... دوست قديمی ...