آسمان راز (قسمت اول از قصیده اول خاقانی)

قصیده شماره (1) در توحید و موعظه و مدح حضرت

خاتم الانبیاء صلوات الله علیه

 

بررسی تاثیر  قرآن و حدیث، اسطوره و تاریخ در اشعار خاقانی موضوعی است که پرداختن به آن یکی از غنی ترین منابع اشعار خاقانی را باز می‌شناساند. منابعی که الهامات فراوان برای او در پی داشته است.

در پست‌های آتی تعدادی از قصاید خاقانی از این جهت مورد بررسی قرار خواهم داد و شواهد و تلمیحات قرآنی، تاریخی و اساطیری را ، با استفاده از منابع کهن و معاصر، نشان خواهم داد.

 (1) جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ        دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا

دل: حقیقت بین است و دلِ حقیقت بین موجب فلاح و رستگاری است و صاحب دل را به گمراهی نمی‌اندازد و جز حقیقت به او نمی‌نمایاند. از آنجا که
دل جز حقیقت نمی‌بیند و نمی‌نمایاند بر صداقت و هدایتش باید اعتماد کرد. علامه طباطبایی در تفسیر المیزن در شرخ آیه شریفۀ "ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى"
می‌فرماید:
"ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏" کلمه" کذب" مخالف" صدق" را معنا مى‏دهد، گفته مى‏شود" کذب فلان فى حدیثه- fgiفلانى در سخنش مرتکب کذب شد"، به این عبارت هم گفته مى‏شود:" کذبه الحدیث- به او سخنى دروغ گفت"، که در این عبارت فعل" کذب" دو مفعول گرفته است، و کلمه کذب همانطور که در سخن استعمال مى‏شود در خطاى قواى مدرکه هم به کار مى‏رود، مثلا گفته مى‏شود:" کذبته عینه- چشم او به وى دروغ گفت"، و منظور این است که دیدش به خطا رفت.

و در جمله مورد بحث هم که از قلب نفى کذب کرده به همین عنایت بوده، حال چه اینکه کلمه کذب را لازم بگیریم و بگوییم معنایش این است که فؤاد در آنچه دیده بود دروغ نگفت، که در این صورت هیچ مفعول نگرفته، و یا آن را متعدى به دو مفعول بگیریم که مفعول دومش کلمه" ما" و مفعول اولش رسول خدا (ص) باشد، و معنا چنین باشد که فؤاد رسول خدا (ص) دروغ نگفت به رسول خدا (ص) آنچه را که دیده بود. و خلاصه رؤیت فؤاد رسول خدا (ص) در آنچه که دید رؤیتى صادق بود.

و بنا بر این، مراد از فؤاد، فؤاد رسول خدا (ص)، و ضمیر فاعلى در" رأى" هم به فؤاد آن جناب برمى‏گردد، و رؤیت هم رؤیت فؤاد او خواهد بود. و این تازگى ندارد که رؤیت را که در اصل به معناى دیدن چشم است به فؤاد نسبت داده شود، چون براى انسان یک نوع ادراک شهودى هست که وراى ادراکهایى است که با یکى از حواس ظاهرى و یا باطنى خود دارد، ادراکى است که نه چشم و گوش و سایر حواس ظاهرى واسطه‏اند، و نه تخیل و فکر و سایر قواى باطنى، مانند این که مشاهده مى‏کنیم که ما موجودى هستیم که مى‏بینیم که در این  درک عیانى و شهودى نه چشم ما واسطه است و نه فکر ما، و همچنین از خود مى‏بینیم که ما مى‏شنویم و مى‏بوییم و مى‏چشیم و لمس مى‏کنیم و خیال مى‏کنیم و فکر مى‏کنیم، که در هیچ یک از این ادراکهاى شهودى ما با اینکه رؤیت و شهود است، اما نه چشمى در کار است و نه هیچ حواس ظاهرى و باطنى دیگر.

آرى ما همانطور که محسوسات هر یک از این حواس ظاهرى و باطنى را درک مى‏کنیم  این را هم درک مى‏کنیم که فلان محسوس را با فلان حس درک مى‏کنیم، و این درک دیگر ربطى به آن حس ندارد، بلکه کار نفس است که قرآن کریم از آن تعبیر به فؤاد فرموده.

و در آیه شریفه هیچ دلیلى که دلالت کند بر اینکه متعلق رؤیت خداى سبحان است و خدا بوده که مرئى براى آن جناب واقع شده، نیست بلکه آنچه مرئى آن جناب واقع شده همان افق اعلى و دنو و تدلى بوده است. و نیز این بوده که آنچه به وى وحى مى‏شود خدا وحى کرده، و این نامبرده‏ها همانهایى است که در آیات قبلى آمده بود که همه‏اش از سنخ آیات خدایى براى آن جناب بوده، مؤید این گفتار ما آیه شریفه" ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى‏" است، که مى‏فرماید آنچه دیده بود، از آیات کبراى پروردگارش بود. علاوه بر این اگر هم فرض کنیم که منظور دیدن خود خداى تعالى است باز اشکالى ندارد، چون دیدن خدا را به قلب نسبت داده، و دیدن قلب غیر از دیدن چشم است، که تنها مربوط به اجسام است و تعلقش به خداى تعالى محال است، و ما در سوره اعراف آیه 143 گفتارى در باره رؤیت قلب گذراندیم." (ترجمه المیزان، ج‏19، ص:46 و 47)

ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏، اى: ما قصر فؤاد محمد فى تفهّم ما راى: هیچ تقصیرى نکرد دل محمد مصطفى در دریافتن آنچه دید، که هر چه به چشم بدید به دل یاد گرفت. و گفته‏اند معناه: ما کذب فؤاد محمد ما راى قبل أن رأى: هر چه آن شب بدید پیش از دیدار آن را مصدّق بود". (تفسیر سور آبادى، ج‏4، ص: 2466)

(2) تا تو خود را پای بستی باد داری در دو دست       خاک بر خود پاش کز خود هیچ نگشاید تو را

(3) با تو قرب قاب قوسین آنـگــه افتد عشق را         کز صفــات خود به بُعد المشرقین افتی جدا

در این بیت، شاعر به کنایه می‌گوید: عطر آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. خداوند در سوره نجم میفرماید: وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلىَ‏(سوره نجم، آیه 7) ثمُ‏َّ دَنَا فَتَدَلىَ‏(سوره نجم، آیه 8) فَکاَنَ قَابَ قَوْسَینْ‏ِ أَوْ أَدْنىَ‏(سوره نجم، آیه 9)

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میفرماید: "وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏" کلمه افق به معناى ناحیه است. بعضى گفته‏اند: مراد از افق اعلا، ناحیه شرقى از آسمان است، براى اینکه در کره زمین افق مشرق ما فوق و بلندتر از افق مغرب است، اینکه گفتیم در کره زمین براى این بود که در فضا مشرق و مغرب یکسانند. ولى این حرف درست نیست، و ظاهرا مراد از آن افق اعلاى آسمان است، بدون اعتبار اینکه طرف شرقى آن باشد. ضمیر" هو" در این آیه به جبرئیل و یا به رسول خدا (ص) بر مى‏گردد، و جمله حال از ضمیر در" استوى" است.

" ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى" کلمه" دنو" که مصدر فعل" دنى" است به معناى نزدیکى است، و کلمه" تدلى" که مصدر فعل" تدلى" است، به معناى بسته شدن و آویزان گشتن به چیزى است، ولى به طور کنایه در شدت نزدیکى استعمال مى‏شود.

بعضى گفته‏اند: به معناى امتداد به طرف پایین است، چون از واژه" دلو"- که براى انداختن در چاه ساخته شده- گرفته شده است.

و معناى آیه بنا بر اینکه هر دو ضمیر به جبرئیل برگردد این است که: جبرئیل سپس نزدیک رسول خدا (ص) شد و به دامن وى دست آویخت تا با آن جناب به آسمانها عروج کند. و بعضى گفته‏اند: معنایش این است که: جبرئیل از افق اعلا پایین آمد و به رسول خدا (ص) نزدیک شد تا آن جناب را به معراج ببرد. و اما بنا بر اینکه دو ضمیر به رسول خدا (ص) برگردد معنایش‏ این مى‏شود که: رسول خدا (ص) به خداى تعالى نزدیک شد، و قرب خود را زیاد کرد.

" فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏" در مجمع البیان مى‏گوید: کلمه" قاب" و کلمه" قیب" مانند کلمه" قاد" و" قید" به معناى مقدار هر چیز است. و کلمه" قوس" به معناى کمان است که در تیراندازى استعمال مى‏شود، البته این کلمه- به طورى که گفته‏اند - در لغت اهل حجاز بر ذراع اطلاق مى‏شود، و معناى جمله این است که دورى او بقدر دو قوس و یا بقدر دو ذراع و یا کمتر از آن بود. بعضى هم گفته‏اند: کلمه" قاب" به معناى فاصله میان دستگیره کمان و زه آن است، پس در کلام قلب شده، معناى اصلى آن دو قاب قوس بوده. بعضى دیگر به این سخن اعتراض کرده‏اند که: دو قاب قوس و قاب دو قوس فرقى با هم ندارند، هر دو به یک معنا هستند، پس دیگر جهت ندارد بگوییم قلب شده.
(ترجمه المیزان، ج‏19، ص: 45)

و نیز در تفسیر نمونه آمده است: «. . . در روایات وارد شده، منظور از این آیات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاک خداست که براى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در این صحنه روى داد و در معراج بار دیگر تکرار شد و رسول اللّه فوق العاده تحت تأثیر جذبه معنوى این دیدار قرار گرفت.

طبق این تفسیر قرآن نزول وحى را بر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله چنین شرح مى‏دهد: خداوند شدید القوى و پرقدرت، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را تعلیم فرمود، در حالى که او به صورت کامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت. سپس نزدیک شد، و نزدیکتر شد، آن چنان که میان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بیشتر نبود، و در همین جا بود که آنچه وحى کردنى بود خداوند به بنده‏اش وحى کرد. و از آنجا که براى جمعى این شهود باطنى سنگین مى‏آمد تأکید مى‏کند که قلب پیامبر صلّى اللّه علیه و آله آنچه را دیده به حق و راستى دیده است و نباید شما در برابر این سخن با او به مجادله برخیزید.

تفسیر این آیات به شهود باطنى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نسبت به خداوند صریحتر و با روایات اسلامى موافقتر، و براى پیامبر فضیلتى است برتر، و مفهومى است لطیفتر.

از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله پرسیدند: «آیا پروردگارت را هرگز دیده‏اى»؟! در پاسخ فرمود: «رأیته بفؤادى من او را با چشم دل دیده‏ام»! و در نهج البلاغه در صدر خطبه «ذعلب یمانى» آمده است که از آن حضرت سؤال کرد: «آیا هرگز پروردگارت را اى  امیر مؤمنان دیده‏اى»؟! در پاسخ فرمود: «أ فأعبد ما لا اراه؟ ... آیا کسى را که نمى‏بینم پرستش کنم؟! ولى چشمها با مشاهده حسى هرگز او را ندیده اما دلها با حقیقت ایمان او را دریافته است». ( برگزیده تفسیر نمونه، ج‏4، ص:579 و 580)

صاحب تفسیر مجمع البیان در تفسیر این آیات می‌گوید: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» تقدیرش آنست (ثم تدلّى أى قرب بعد بعده و علوّه فى الأفق الأعلى فدنى
من محمّد (ص). حسن و قتاده گفته‏اند: سپس جبرئیل بعد از آنکه در افق اعلى استقرار یافت بر پیامبر نازل شد.

زجاج گوید: معنى دنى و تدلى هر دو یکى است، زیرا دنى بمعنى نزدیک شد و تدلى بیشتر نزدیک شده است، همانگونه که بگویى: (قد دنا منى فلدن و قرب) و نیز اگر بگویى: (قرب منّى و دنا) آن نیز جائز است. سعید بن مسیّب گوید: استوى یعنى: جبرئیل پس از آنکه به پیامبر اطلاع داد بلند شد و بسوى آسمان بالا رفت.

جبائى گوید: استوى، یعنى: پس از آنکه بسرعت نازل میشد تا پیامبر او را ببیند در هواء استقرار یافت. فراء گوید: استوى، یعنى: جبرئیل و محمد (ص) شب معراج در افق اعلى یعنى آسمان دنیا استقرار یافتند.

 «فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ» از مجاهد و عکرمه و عطاء روایت شده است یعنى: ما بین جبرئیل و رسول اللَّه مسافت دو کمان وجود داشت، و قوس چیزى است که با آن تیر مى‏اندازند.

ابن عباس گوید: اینکه قوس بعنوان یک معیار فاصله ذکر شده است چون در تبیین فاصله عادت بر این است گفته میشود: (قاب قوس، و قیب قوس، و قید
قوس، و قاد قوس) و این نظر مختار زجاج نیز میباشد.

از عبد اللَّه بن مسعود و سعید بن جبیر و شقیق بن سلمة روایت شده است یعنى: بقدر دو ذراع.

ضمن روایتى مرفوعه از انس بن مالک آمده است که رسول خدا (ص) در باره قوله تعالى (فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏) فرمودند یعنى: بقدر دو ذراع یا نزدیکتر از آن، بنا بر این قوس چیزى است که وسیله مقیاس و اندازه‏گیرى خواهد بود، و ذراع نیز چیزى است که با آن اندازه‏گیرى میشود. ابن سکیت گوید: (قاس الشی‏ء یقوسه قوسا) لغتى است در (قاسه یقیسه) هنگامى که آن را تقدیر کنند.

 «أَوْ أَدْنى‏» زجاج گوید: بندگان از طرف خداوند با زبانشان و بمیزان فهمشان مورد خطاب قرار گرفته‏اند، و اینجا نیز به آنان گفته شده است آنچه که گفته میشود به کسى که میخواهد فاصله تعیین شود، پس معنى آنست که فاصله
به اندازه‏اى بود که شما آن را بقدر دو قوس یا کمتر میدانید، و این مورد درست مانند قوله تعالى است که میفرماید: (أَوْ یَزِیدُونَ) که سخن در باره آن گذشت . عبد اللَّه بن مسعود گوید: رسول خدا (ص) جبرئیل را دید در حالتى که داراى ششصد بال بود، و این حدیث را بخارى و مسلم در صحیح نقل کرده‏اند.
(ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏23، ص: 382)

سید ابراهیم سید علوی در مقاله خود تحت عنوان "سیری در قاب قوسین" که در مجله کیهان اندیشه به چاپ رسانده است، بحث تازه ای را پیرامون نزول وحی و آیات آغازین سوره نجم مطرح می‌نماید که پیش از این به صورت جسته و گریخته در تفاسیر برخی مفسرین ذکر شده بود.

مصرع دوم تلمیخ دارد به نکته ای که خداوند در سوره زخرف می‌فرماید:  «حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ یا لَیْتَ بَیْنی‏ وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ (سوره زخرف، آیه 38) (و چنین کس سرگرم دنیا شود) تا وقتى که به سوى ما باز
آید آن گاه با نهایت حسرت گوید: اى کاش میان من و تو (اى شیطان) فاصله‏اى به دورى مشرق و مغرب بود که تو بسیار همنشین و یار بد اندیشى بر من بودى.

در بیان معنی مشرق و مغرب و مشرقین و مغربین و نیز معنای مشارق و مغارب توضیحی در سایت کتابخانه طهور آمده است که عینا نقل می‌گردد: «در آیه 17 سوره الرحمن آمده: «رب المشرقین و رب المغربین فبایالاء ربکما تکذبان؛ او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است، پس کدامیننعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟» در قرآن در بعضی جاها مشرق و مغرب ذکر شده «و الله المشرق والمغرب» (بقره/115)، در بعضی جاها " مشارق و مغارب " ذکر شده، یعنی مشرقها ومغربها، و در بعضی جاها " مشرقین و مغربین " ذکر شده، دو مشرق و دو مغرب. این امرقهرا سؤالی را برانگیخته که آیا یک مشرق و مغرب است آن طور که در بعضی از آیاتتعبیر
این جور است؟ یا دو مشرق و دو مغرب است این طور که در آیه سوره الرحمن است؟
یا نه، مشرقها و مغربهاست آن طور که در سوره الصافات است «رب المشارق» (الصافات/5)؟حال اگر بگوییم که مشرقها و مغربها هست، مقصود از " مشرقها و مغربها " چیست؟

درباره این (مطلب) وجوهی ذکر کرده اند. بعضی گفته اند آن که در قرآن داردمشرقها و مغربها، اشاره به این است که تنها زمین نیست که خورشید بر آن طلوع و از آنغروب می کند. به حسب " هیئت " قدیم فقط زمین بود که خورشید بر او طلوع و از او همغروب می کرد، ولی حالا معلوم شده که این طور نیست، مثل زمین زمینهایی وجود دارد کهآنها هم شب و روز دارند و خورشید بر آنها طلوع و غروب می کند، بعضی گفته اند نه، بهاعتبار خود زمین است، چون در ایام سال خورشید هر روزی از یک نقطه طلوع می کند و درنقطه دیگر غروب می کند، زیرا یا روز بلند می شود و شب کوتاه یا برعکس. مثلااگر اول فروردین و به اصطلاح قدما نقطه اعتدال ربیعی را در نظر بگیریم، یعنی آن روزاول فروردین که شب و روز برابر، خورشید در مدارات فرضی آسمان (در مداری قرار داردکه نیمی از زمین در بالای آن واقع می شود و نیم دیگر در پایین)، یعنی اگر ما فرضکنیم زمین یا خورشید حرکت می کند، خورشید روی نقطه ای در آن دایره فرضی (قرار گرفتهاست) که اگر آن نقطه را در نظر بگیریم نیمی از زمین در این طرفش قرار می گیرد و نیمدیگر در آن طرف، یعنی معادل با خط استوا. ولی هر چه که رو به تابستان می رویمخورشید میل به اصطلاح شمالی پیدا می کند و به طرف شمال زمین نزدیکتر می شود. تا میرسیم به وسط تابستان، باز برمی گردد.

اول پاییز که می آید باز می رسد به نقطهاول. باز از پاییز به زمستان به آن طرف (میل می کند) یعنی میل جنوبی پیدا می کند. پس اگر ما محاذات زمین را حساب کنیم خورشید هر روزی از نقطه ای طلوع می کند و هرروزی هم در نقطه ای غروب می کند، منتها در هر سالی (خورشید) دو روز هم در نقطه غروبمی کند، یک وقت در رفتن خورشید، یک وقت هم در برگشتن خورشید. پس این است که نسبت بهزمین هم ما مشرقها و مغربها داریم.

حال " مشرقین و مغربین " به چه مناسب؟مشرقین و مغربین به اعتبار نهایت میل شمالی و نهایت میل جنوبی، یعنی آخرین حد مشرقو آخرین حد مغرب، چون گفتیم در یک جهت (مثلا مشرق)، خورشید وقتی که تمایل به اینطرف پیدا می کند به آخرین حد می رسد، تمایل به آن طرف هم که پیدا می کند به آخرینحد می رسد. مغربش هم همین طور است. حال چرا در اینجا این دو حد که آخرین حد استذکر شده؟ این خودش نکته ای دارد: چون اینجاقرآندر مقامتعدید و شمارش نعمتهاست، می خواهد بگوید اینکه خورشید میان این دو حد (آخرین حدزمستان و آخرین حد تابستان) حرکت می کند، خود همین یک حساب است که اگر این جور نبودکار زمین تنظیم نمی شد، یعنی اگر همیشه مثلا مانند روز اول بهار بود، آن فوایدی کهبرای تابستان هست و فوایدی که برای (پاییز هست و فوایدی که برای زمستان هست وجودنداشت.

ما مثلا وقتی که ایام اول بهار را می بینیم می گوییم چه خوب بود کههمه ایام سال این جور بود. ولی همه ایام سال محال است که این جور باشد. اگر همهایام سال این جور بود هیچ وقت این خوب نبود. حالا به این دلیل این ایام خوب است کهیک زمستانی را پشت سر گذاشته و یک تابستانی را هم در جلوی رو دارد. اگر همیشهزمستان بود خوب نبود، همیشه هم تابستان بود خوب نبود، همیشه هم پاییز بود خوب نبود،همیشه هم بهار بود خوب نبود. خوبی اش این است که در میان این دو مشرق و در میان ایندو مغرب همیشه زمین و خورشید در حرکت هستند. «رب المشرقین و رب المغربین فبایالاء ربکما تکذبان». (نقل از مقاله "معنای مشرقین و مغربین در قرآن" مندرج در پایگاه "کتابخانه طهور" به نشانی:

http://www.tahoorkotob.com/page.php?pid=2547

در موردآیه «رب المشرقینورب المغربین» چند احتمالتفسیریداده شده است: مشرق و مغرب تابستان و زمستان ۱. مقصود از مغرب، مغربتابستانوزمستانو مقصود از دو مشرق، مشرق تابستان و زمستان است که با همدیگر متفاوتند.

چنان کهحضرت علی (ع) در این‌باره می‌فرمایند: «مشرق تابستان و زمستان هر کدام بر حد خود است. توضیح این که: اگر چه مشرق‌ها و مغرب‌های متعددی وجود دارد، ولی نهایت آن‌ها در تابستان و زمستان است؛ زیرا در این دوران، آغاز تابستان و زمستان، خورشید به حداکثر و حداقل اوج خود می‌رسد که از آن‌ها به مدار شمالی و جنوبی تعبیر می‌شود و مدارهای دیگر در بین این دو قرار دارند.

بنابر این، چون نهایت مشرق‌ها و مغرب‌ها، این دو می‌باشد و اینآیهواژه «المشرقین و المغربین» به صورت مثنی به کار رفته است.

ماه و خورشید

۲. مقصود از دو مشرق و دو مغرب، مشرق و مغرب خورشید وماهاست. طبق اینتفسیرچون ماه و خورشید هر کدامطلوعوغروبخاص خود را دارند، واژه‌ مثنی به کار رفته است.

پیامبر و علی و حسنین ۳. مقصود از مشرقین،پیامبر اکرم (ص) وامیرالمؤمنین(ع) می‌باشد و مراد از مغربینامام حسن(ع)وامام حسین(ع) باشند.

این مطلب بیانباطنیاتأویلآیه است که در طلوعاسلام، پیامبر (ص) و علی (ع) بودند و امام حسن و امام حسین (ع) در دوره‌ی غروب اسلاماصیل
از صحنه جامعه بودند که
شهیدشدند.

(4) آن خـــــویشی، چند گــــوئی کآن اویم آن اوی        باش تا او گوید از خودکآن مائی آن مـــا

(5) چیست عاشق را جز آن کآتش دهد پروانه وار       اولش قرب و میـــانه سوختن، و آخر فنـــا

بیت فوق اشاره به سه مرتبه از مراتب عرفان دارد که از دیدگاه خاقانی عاشقی را که طریق معرفت و خلوص در پیش گیرد، در کام خود می‌گیرد.

عرفا و اهل طریقت مراحل هفتگانه ای را برای سیر و سلوک و طلب حقیقت و رسیدن به درجات عالیه خود سازیتا آگاهی کامل و رسیدن به دیدار روی دوست در نظر گرفته است که به شرح زیر است: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت و فنا; هفت وادی از عرفان بشمار می آیند که در واقع ریشه در آئین های کهن ایرانیان دارند، شیخ فرید الدین محمد عطار نیشابوری عارف و شاعر بزرگ ایرانی قرن پنجم وششم هجری به زیبائی این مراحل هفت گانه را در غزل معروف خود بشرح زیر بیان نموده است:

گفت ما را هفت وادی در ره است           چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس           نیست از فرسـنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور          چون دهندت آگهی ای ناصبور

چون شدند آنجایگه گم سر بسر          کی خبر بازت دهد از بی خبر

هست وادی طــلب آغـاز کار         وادی عشق است از آن پس، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت         پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک             پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک

هفتمین، وادی فقر است و فنا         بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی، روش گم گرددت       گر بود یک قطره قلزم گرددت

/ 0 نظر / 29 بازدید