کاوش
سلام ،
هذا بضاعتنا !
***************
و تو ای شبگرد !
بر جا پای عبور بایست
و ورد خوانان
بر ناقوس ستبر شب
بکوب !
و تا بلوغ ستاره
تاول انتظارت را
فریاد کن !
و ساده و بی -
پیرایه
در دستان همیشه
ملتهبش زمزمه کن !
بیقراری سقوط
برگ زرد را
تا آن
مستِ مست
گیسوانِ چرکین خویش را
از انهنای
کلکِ زرینُ نگار من
بروبد
و باز فاصله ها را
میکاوم
(بی ریای بی ریا)
تا اوج
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٦ ب.ظ توسط hamed
سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦
به نام خدا و . . . شروع دوباره
یا حق
بعد از نزدیک به ۸ ماه سلام ، بعد از نزدیک به ۸ ماه دوری از رازستان ، جایی که تنهاییهام رو باهاش پر میکردم اومدم تا باز سلام کنم و بگم اگر قسمت بشه میخوام باز هم بنویسم . میخوام بازهم توی رازستان با تمام همرازهای خودم همکلام و همسخن بشم و اونها رو مثل همیشه به همدلی و همقدمی بخونم . گرچه بعد از مدتها فاصله و دوری ، خیلیهاشون رازستان رو و حامد رو فراموش کردند . و خیلی از اونها هم وبلاگهاشون رو رها کردند به امان خدا رفتند پی زندگی و هزار کار کوچیک و بزرگ دیگه .
البته خیلیهای دیگه هم به این جمع صمیمی و با صفا اضافه شدند مثل طه و دیگرانی که باید برم دیدنشون و بهشون خسته نباشید بگم . قصد دارم مثل گذشته بیشتر داستان بنویسم : داستانهای کوتاه و داستانک .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٥ ب.ظ توسط hamed
شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥
طواف دوم (۳)
یاحق
سلام ! ببخشید که خیلی کم نوشتم و زود مجبورم برم انشالله تو یه فرصت مناسب حسابی مینویسم .
قسمت سوم داستان طواف دوم رو تقدیمتون میکنم :
***************
. . . .موشك از كنار برجك تانك عبور كرد . سريع داخل گودال نشست . براي دومين بار موشك انداز را آماده كرد . چشمهايش را بست و بعد از لحظاتي تمركز آيه "و ما رميتَ اِذ رميتَ و لكنَّ الله رمي" را زير لب زمزمه کرد و از جايش بلند شد . بعد از هدفگيري شليک کرد . موشک به شني تانک برخورد کرد و منفجر شد . دود غليظي به هوا بلند شد . تيربارچي تانک بهمراه ساير خدمه ، با وحشت از تانک خارج شدند و پا به فرار گذاشتند . با انفجار اين تانک ساير تانکها لحظه اي توقف کردند و بعد به راهشان ادامه دادند . . .
دست هايش را به سمت آسمان بلند کرد و چيزي گفت . بعد به سرعت خودش را به گودالي که مقداري جلوتر بود رساند. موشک انداز را آماده کرد و منتظر فرصت مناسب شد . انفجار تانک , تيربارچيهاي عراقي را حساستر کرده بود و اطراف محلي را که بهروز سنگر گرفته بود زير آتش گرفتند . بي امان شليک مي کردند . صداي نزديک شدن تانکها را مي شنيد ولي مجالي براي ايستادن نداشت . لحظاتي بي حرکت داخل گودال نشست و بمحض اينکه از شدت آتش کاسته شد؛
بسم اللهي گفت و مجدداً با خواندن آيه '' وَ ما رَميتَ اذ رميتَ . . ." ايستاد و هدف گيري کرد . ماشه را کشيد ، موشک شليک شد . نظاره گر مسير طي شده توسط موشک بود که درد شديدي در قسمت چپ سينه اش احساس کرد : گلوله دوشکا به سينه اش خورده بود و از پشت بدنش را شکافته بود . پاهايش سست شد و تعادلش را از دست داد . نتوانست روي پاهايش بايستد ، روي زمين افتاد . در حال افتادن تانک را ديد که در آتش مي سوزد . . .
. . . آتش دشمن هر لحظه شديدتر مي شد و امکان امداد رساني نبود . چند ساعت از مجروح شدن بهروز گذشته بود و او همچنان درون گودال افتاده بود : نگاهي به آفتاب انداخت تشنگي آزارش مي داد ولي با اين وجود احساس خوبي داشت ؛ انگار منتظر چيزي بود . دائماً اطرافش را نگاه مي کرد . صداي اذان را ازدور شنيد . اشک از چشمانش سرازير شد . دست بر روي سينه اش گذاشت و سرش را به جلو خم کرد ؛ نجوا کنان و با بي حالي گفت : خدايا! شکرت ! به گوشه اي از آسمان خيره شد . لبخندي زد و . . .
نيروهاي عراقي با حمايت آتش پرحجم توپخانه و در پناه تانکها , به خاکريز نيروهاي ايراني نزديک شدند . ولي خيلي زود با تحمل تلفات زياد و بخاطر مواجه شدن با مقاومت شديد, مجبور به عقب نشيني شدند . در هنگام عقبنشيني جنازه بهروز را نيز با خود بردند .
* * * * *
بعدها يکي از دوستان بهروز نقل مي کرد:
من و بهروز دو مرحله همسفر حج شديم يکبار سال 63 و يکبار هم . . .
در سفر زيارت خانه خدا بوديم ، بهروز هم همسفرمان ؛ در کنار بيت الله همراه با بهروز داشتم وضو مي گرفتم . مصمم بوديم هرچه زودتر به نماز جماعت بيت الله الحرام برسيم . از او پرسيدم : بهروز جان! حالت چطوره ؟ اوضاع را چطور مي بيني ؟ شاد و لبخند زنان همچنان که وضو مي گرفت گفت :
"اوضاع روبراهه است، مگه مي شه که خوب نباشه ؟ ! ''
در حالي که از شهيد شدنش آگاه بودم گفتم : بهروز جان تعريف کن ! بگو ببينم چطور شهيد شدي ؟ بعد اون چه شد ؟
گفت : "در حال طواف بودم . خانه خدا را طواف مي کردم ، يک بار طواف را بطور کامل انجام دادم ، بطور کامل ! در طواف دوم خداوند فرصت نداد . بنظرم مي اومد که گفت بس است ! . . . و شهيد شدم". مقداري ديگر با هم صحبت کرديم . . . همچنان که شتابان براي اقامه نماز مي رفتم از خواب بيدار شدم . . .
* * * * *
علی يارتان
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٢ ق.ظ توسط hamed
یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥
طواف دوم (۲)
يا حق
سلام ! می دونيد چيه ؟ در طول زمان يه چيزی تو دل آدمها جا خوش ميکنه که به اين سادگيها از دل آدم بيرون نميره . اونقدر تاثير گذار عمل ميکنه که ادم بی اختيار مجبور به همراهی با اونه . همه جا باهاشه و هميشه عمل و رفتار آدم رو تحت تاثير قرار ميده !
*
و اما قسمت دوم داستان : طواف دوم
**************************************
مرور رفتار بهروز در چند وقت اخير پدر را به اين نتيجه رساندكه اين اعزام متفاوت از دفعه قبل است . . . در حالي كه غم بر دلش سايه افكنده بود و بغض گلويش را مي فشرد سر به آسمان بلند كرد و گفت : "خدايا راضيم به رضاي تو ! خودت نگهدارش باش ! . . . "
. . . به ساعتش نگاه کرد حدود 5/9 بود . ساكش را برداشت و داخل حياط شد . موقع خداحافظي زماني که برادر بزرگترش بهرام را در آغوش گرفت , طوري كه ديگران متوجه نشوند , بيخ گوش او گفت كه وصيت نامه اش را كجا گذاشته است .
موقع بالاآمدن از پله , پدرش را در آغوش گرفت و گونه هايش را بوسيد و با حالتي خاص گفت : "بابا ! حلالم كن !"
بعد از خداحافظي از پدرش نگاهي به ديگران انداخت و با عبور از زير قرآن و بوسيدن آن براي پيوستن به ساير دوستانش حركت كرد . . .
اعزام بهرام مصادف شد با عمليات كربلاي پنج در منطقه شلمچه . . .
* * * * *
. . . ده روز از چهارمين حضور بهروز در جبهه مي گذشت . تمام اين مدت در خط مقدم بود و در جريان پاتكهاي نيروهاي عراقي تانکهاي آنها را شکار ميکرد. تا اينكه عمليات تكميلي كربلاي 5 شروع شد .
ساعت , 2 صبح را نشان داد . هوا مهتابي و صاف بود . کتاب دعايش را داخل جيبش گذاشت و با گوشة چفيه اش اشکهايش را پاک کرد . به بچه هايي که جلوي بريدگي خاکريز منتظر دستور بودند , ملحق شد . چند دقيقه اي که گذشت , فرمانده گروهان بچه ها را جمعکرد و گفت : "حواستون جمع باشه سر و صدايي ازتون بلند نشه . موقع رد شدن از توي ميدان مين دقت کنيد ! درست
پشت سر بچه هاي اطلاعات عمليات و از توي معبر عبور کنيد ! وقتي به خاکريز عراقيها رسيديد و درگيري شروع شد آر پي جي زنها بايد تيربارها را . . .
گروهان آهسته به راه افتاد . حدود 15 دقيقه اي پياده روي کردند . بعد از عبور از ميدان مين و موانع مختلف به خاکريز عراقيها رسيدند . ابر آسمان را پوشانده بود و هوا تقريباً تاريک شده بود . در يک لحظه چندين نارنجک به سمت مواضع نيروهاي عراقي پرت شد : و بعد صداي انفجارهاي متعدد . . . درگيري شروع شد و صداي شليک مسلسلها و تيربارها فضا را پر کرد . . . بهروز که آماده بود , سنگر تيربار چهار لول را که بي امان شليک مي کرد هدف گرفت و شليک کرد : سنگر منفجر شد و . . .
صبح روز بعد بعد پاتک عراقيها شروع شد . تيربارهاي ضد هوايي و دوشکا خطوط مقدم را زير آتش گرفتند و تانکها به سمت خاکريز نيروهاي ايراني حرکت کردند . آر پي جي زنها آماده شدند كه خودشان را به گودالهاي جلوتر از خاكريز برسانند . بهروز كمك آر پي جي زن خود را صدا كرد و كولة حاوي موشكها را از او گرفت , با صميميت خاصي دست روي شانه هايش گذاشت و در حالي كه لبخند بر چهره داشت گفت: '' اينجا همون جايي كه همت بچه بسيحي به كار مي ياد . براي همين تنهايي رفتن بهتره . تو همين جا باش كه اگر جاي ديگهاي نياز شد بري كمك كني''. . .
نگاهي به آسمان انداخت و زير لب زمزمه اي کرد و بعد از خاكريز بالا رفت و در حالي كه كولة موشكها روي دوشش بود و موشك انداز توي دستش , خودش را به پشت خاكريز پرت كرد. بعد سريع خودش را به گودالي كه 50-40 متر جلوتر بود , رساند . صداي عبور گلوله ها را از فضاي بالاي سر و اطرافش مي شنيد . از لبه گودال نگاهي به مقابل انداخت ؛ چند تانك در حال نزديك شدن بودند . موشك انداز را مسلّح كرد و آماده شد . در يك فرصت مناسب ايستاد و اولين موشك را شليك كرد . . . .
*************************
علی يارتون
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ق.ظ توسط hamed
یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥
طواف دوم
یاحق
سلام ! سلام به دوستان خوبم که خيلی وقته سراغی ازشون نگرفتم و نتونستم حالشون رو بپرسم . همينجا از همشون و از همتون عذرخواهی ميکنم .
داستان طواف دوم رو براتون مينويسم اميدوارم خوشتون بياد . اگر خوشتون اومد برام دعا کنيد .
**********************************************************************
قسمت اول
با وجود خونريزي و درد شديدي كه در زانويش حس مي كرد مجبور بود پاهايش را جمع كند . عرض سنگر خيلي كم بود و مي بايست راه را براي رفت و آمد امدادگر و مجروح هاي احتمالي جديد, باز مي كرد . بعد از چند دقيقه امدادگري كه اسمش بيدل بود و از بچه هاي شاد و سرحال گروهان , وقتي از بستن بازوي مسئول دسته فارغ شد , خودش را به بهروز رساند و به شوخي گفت: وقتي دلاورگروهان زخمي بشه , واي به حال من كه بيدلم .
بهروز كه نمي توانست بخندد , زوركي لبخندي زد و به سينه اش اشاره كرد و گفت : "فكر كنم سفارش من رو به اونور خاكريزي ها كرده بودي كه من رو هم مثل خودت بيدل كنند . . ."
امدادگر كه تازه متوجه زخم روي سينه بهروز و خونريزي آن شده بود با عصبانيت گفت: پس چرا چيزي نمي گي . دلاور بودن و قد بودند با هم فرق مي كنه .
سريع كوله اش را برداشت و كنارش نشست . شروع كرد به بازكردن دكمههاي پيراهنش. زخم عميقي بود . ظاهراً استخوان دنده اش شكسته شده بود . با گاز اطراف زخم را پاك كرد . گاز استريل را گلوله كرد و رو كرد به بهروز و با شيطنت خاصي گفت : آماده اي ؟مي خوام دادت رو دربيارم.
گاز استريل گلوله شده را روي زخم فشار داد و . . .
* * * * *
. . . معاينه دكتر كه تمام شد پاچه شلوارش را پائين كشيد و از دكتر پرسيد : وضعش چطوره ؟ مي شه روش حساب کرد ؟ . . .
دكتر نگاهي از سر كنجكاوي به بهروز انداخت و گفت : چه كاره اي ؟
بهروز لبخندي زد و گفت : چسبيدم به زمين . . . دانشجوي زمين شناسي ام.
دكتر مجددا نگاهي به بهروز انداخت و گفت جالبه ! دانشجو ؟ ! اينجا ؟! خيلي خوبه ! ولي وضعيتت خيلي خوب نيست , بايد برگردي ! . . . بايد اعزام بشي تهران و يه مدت استراحت كني تا سر فرصت تركش رو از توي زانو و سينه ات بيرون بيارن . . .
. . . با رفتن دكتر به فكر فرو رفت اگر به تهران برگردانده مي شد چه ميبايست به پدر و مادرش مي گفت ؟ اصلاً دلش نمي خواست آنها از مجروحيتش با خبر شوند . براي همين مدتي را در همان بيمارستان ماند تا اينكه حالش تقريبا بهتر شد و زخمهايش نسبتاً بهبود پيدا كرد . . .
* * * * *
نمازش را خواند . چند برگ ورق بزرگ برداشت و جلوي خودش , روي ميز گذاشت . نميدانست چگونه و از كجا شروع كند . دفعات قبل كار آسانتر بود چون توي منطقه اين كار را انجام داده بود ولي ايندفعه . . . بهر حال مي بايست مينوشت . احساسش او را به نوشتن تشويق ميكرد.
بعد از كلي كلنجار رفتن با خودش , بدون هيچ مقدمه اي شروع كرد به نوشتن :
بسمه تعالي ؛ چند نكته اي است كه دوست دارم اگر شهيد شدم عمل كنيد:. . .
. . . هوا كاملا روشن شده بود از نوشتن دست كشيد . چهار صفحه اي را كه نوشته بود تا كرد و كنار گذاشت . وقتي وسايلش را جمع کرد صبحانه آماده شده بود .
موقع خوردن صبحانه چشم از پدر و مادرش برنمي داشت و از هر بهانه اي براي به حرف كشاندن آنها استفاده مي كرد . يه جورايي رفتارش خاص شده بود و همه را متعجب كرده بود .
رفتار بهروز بيشتر از همه پدرش را متوجه خود كرده بود . پدر همچنان كه بهروز را نگاه مي كرد به مرور رفتار چند وقت اخير او پرداخت . رفتارش به شكل واضحي عوض شده بود مثلاً به هر بهانه اي سر شوخي را با پدرش باز مي كرد تا او را بخنداند و يا اينکه چند بار بيمقدمه پيشاني او را بوسيد . بر خلاف هميشه كه بيكاريش را در پايگاه و در ميان بچه هاي بسيج مي گذراند , اين چند وقت بيشتر اوقاتش را در خانه و در جمع خانواده سر مي كرد . بخصوص اينكه زهرا (مادر بهروز) گفته بود ديروز كليد در خانه و ساعت مچي اش را به او سپرد و گفت: فكر نمي كنم ديگه نيازي به اينها داشته باشم . همچنان كه به بهروز و كارهايش فکر مي کرد , بياد حرفهاي يكماه قبل بهروز افتاد . آن موقعي كه 25 روز , روزه قضايش را با وجود همزماني با امتحاناتش پشت سر هم مي گرفت ؛ وقتي به او گفته بودند كه چرا با وجود مشقتهايي كه برايت دارد , يكروز در ميان روزه نمي گيري در جواب گفت :
‹‹ مي خواهم زودتر برگردم جبهه و موقعي كه برگشتم روزه قضا نداشته باشم ››.
. . . . .
***************
علی يارتون
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٦ ب.ظ توسط hamed
سهشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٤
يک لحظه
يا حق
اول سلام
خودم هم از نوشتن مجددم تعجب ميکنم . يه لحظه است که اومدم و کمتر از يه لحظه به ذهنم خطور کرد که بنويسم و نوشتم . دلم ميخواست بنويسم و دوباره اينجوری بشم همون حامد قبلی و رازستان رو دوباره به جمع اهل راز وارد کنم و تشنگی خودم رو هم برطرف کنم . دستم به نوشتن نميرفت ولی مثل اون موقع هايی که ميخواستم داستان بنويسم ، انگار يکی دستم رو گرفت و روی صفحه گيبورد به حرکت و تقلا واداشت و ناتوانيم در نوشتن هم مانع تند نوشتن و سريع تایپ کردنم نشد . البته اميدوارم خداوند اين رو مقدمه قرار بده برای نوشتن های مکرر آينده . البته اگر قدرت نوشتن در من امتداد پيدا کرد و به قول فلاسفه و اهل منطق : اگر مقتضيات موجود بود و مانع مفقود ! اونوقت باز هم مينويسم .
ميخوام بنويسم و باز هم از داستانهام اينجا يه چيزايی بگذارم . دعا کنيد که بتونم . البته تصميم گرفتم مثل قبل پرگويی نکنم : بلکه فقط يکی دو تا پاراگراف و دگر هيچ :
و يک نگاه
تمام عشق شد
سپس چکيد
و بعد . . .
هيچ !
علی يارتون !

¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۸ ب.ظ توسط hamed